تبليغاتX
کدوم؟

کدوم؟

روسری های گران قیمت را یکی یکی از پسرک فروشنده می گیرند و جلوی آینه امتحان می کنند. سر درگوش هم فرو می برند، آرام می خندند، دختراولی: تو پول داری؟ دختر دومی: نه! بی خیال یه کاریش می کنیم...

+  شنبه بیست و هفتم مهر 1387- 17:3  توسط م.الف  | 

یک هزاری کف دستش گذاشت. سرش را آرام و با مهربانی نزدیک گوشش برد، دستی روی موهای براق و سیاهش کشید و پرسید: تو کارم می کنی؟
دخترک به چشم هایش خیره شد... جثه کوچکش را توی کت مردانه بزرگی که روی دوشش بود مچاله کرد و با سر در گمی و ترس پرسید: چه جور کاری؟!

+  شنبه بیست و هفتم مهر 1387- 16:52  توسط م.الف  | 

زیر شلواری راه راهش را شبیه «هشت لاتین» کف اتاق رها می کند. موبایلش را با احتیاط توی جلدش می گذارد، با نگاهی فیلسوفانه به آینه عینکش را با وسواس روی بینی اش جا به جا می کند، چند تار مویش را با ظرافت روی پیشانی اش می ریزد و پشت به من در حال دست تکان دادن از در خارج می شود...

زیر شلواری به دست به سمت جالباسی می روم و به مادر بزرگم فکر می کنم... که هنگام آویزان کردن زیر شلواری راه راه پدر بزرگم بیقین از روش نگارش و تلفظ «هشت لاتین» بشدت بی خبر بوده است!

+  شنبه بیستم مهر 1387- 5:7  توسط م.الف  | 

اتاق هرچه را که نیم ساعت پیش درسته قورت داده یک ضرب بالا می آورد... جیغ های وحشتناکی می کشند و از در اتاق با فشار بیرون می ریزند... 

شوهر فریده خانم نفسش را حبس می کند و حس می گیرد، سینه اش را جلو می دهد، با غیض و غرور لنگه دمپایی ابری را محکم در مشتش می فشارد و به سمت اتاق می رود.

پاورچین پاورچین به در اتاق نزدیک می شوم. پشت چهار چوب در سنگر می گیرم، با کنجکاوی سرک می کشم و با دقت تمام زوایای اتاق را به دنبال «هیولا» جستجو می کنم... نگاهم روی یک رشته تار ظریف آویزان از لوستر قفل می شود، در انتهای تار، عنکبوت زردی میان زمین و آسمان دست و پا می زند... 

+  شنبه بیستم مهر 1387- 4:44  توسط م.الف  |