هوا سرد بود. خسته شده بود. به درخت خشکیده پشت سرش تکیه کرد و به جاده خیره شد. هر چه زمان بیشتر می گذشت خسته تر می شد. پاهایش ذق ذق می کرد. چادرش را محکم دور خودش پیچید و پشتش را روی درخت سر داد و روی زمین نمور و خزه بسته نشست، انگار نمی خواست از تکیه گاه بی جانش جدا شود.
کم کم سایه ای آبی رنگ از ته جاده نمایان شد. از جایش بلند شد، چادرش را تکاند و بدون هیچ حرکتی کنار جاده ایستاد.
نیسان جلوی پایش ترمز کرد، بدون اینکه چیزی بگوید عقب ماشین سوار شد. با حرکت ماشین باد توی چادرش پیچید، همانطور که سعی می کرد چادرش را بزور و محکم روی سرش نگاه دارد، به درخت خشکی که زمانی تنها تکیه گاهش بود چشم دوخت... آنقدر نگاه کرد تا درخت کاملا ناپدید شد.
دست هایش از سرما می لرزید. می ترسید دست های بی حسش در این راه طولانی و باد شدید از پس نگهداری چادر بر نیاید. یکی دوضربه به شیشه پشت راننده زد و با اشاره در آینه جلو به راننده حالی کرد که بایستد...
+ نوشته شده در جمعه هجدهم دی 1388ساعت 0:2  توسط م.الف
|
روسری های گران قیمت را یکی یکی از پسرک فروشنده می گیرند و جلوی آینه امتحان می کنند. سر درگوش هم فرو می برند، آرام می خندند، دختراولی: تو پول داری؟ دختر دومی: نه! بی خیال یه کاریش می کنیم...
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 17:3  توسط م.الف
|
یک هزاری کف دستش گذاشت. سرش را آرام و با مهربانی نزدیک گوشش برد، دستی روی موهای براق و سیاهش کشید و پرسید: تو کارم می کنی؟
دخترک به چشم هایش خیره شد... جثه کوچکش را توی کت مردانه بزرگی که روی دوشش بود مچاله کرد و با سر در گمی و ترس پرسید: چه جور کاری؟!
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 16:52  توسط م.الف
|
زیر شلواری راه راهش را شبیه «هشت لاتین» کف اتاق رها می کند. موبایلش را با احتیاط توی جلدش می گذارد، با نگاهی فیلسوفانه به آینه عینکش را با وسواس روی بینی اش جا به جا می کند، چند تار مویش را با ظرافت روی پیشانی اش می ریزد و پشت به من در حال دست تکان دادن از در خارج می شود...
زیر شلواری به دست به سمت جالباسی می روم و به مادر بزرگم فکر می کنم... که هنگام آویزان کردن زیر شلواری راه راه پدر بزرگم بیقین از روش نگارش و تلفظ «هشت لاتین» بشدت بی خبر بوده است!
+ نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387ساعت 5:7  توسط م.الف
|
اتاق هرچه را که نیم ساعت پیش درسته قورت داده یک ضرب بالا می آورد... جیغ های وحشتناکی می کشند و از در اتاق با فشار بیرون می ریزند...
شوهر فریده خانم نفسش را حبس می کند و حس می گیرد، سینه اش را جلو می دهد، با غیظ و غرور لنگه دمپایی ابری را محکم در مشتش می فشارد و به سمت اتاق می رود.
پاورچین پاورچین به در اتاق نزدیک می شوم. پشت چهار چوب در سنگر می گیرم، با کنجکاوی سرک می کشم و با دقت تمام زوایای اتاق را به دنبال «هیولا» جستجو می کنم... نگاهم روی یک رشته تار ظریف آویزان از لوستر قفل می شود، در انتهای تار، عنکبوت زردی میان زمین و آسمان دست و پا می زند...
+ نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387ساعت 4:44  توسط م.الف
|